حسيني ماندن شرطه
سلام. بعد از اين مدت هر وقت خواستم بنويسم نميدونستم از كجا شروع كنم. هم برا محرم و عاشورا و اينا مطلب داشتم هم برا بعدش. يكي دو بار هم تو دلم يه چيزايي بود كه ميخواستم بگم اما توصيفش برام سخت بود يا شايد هم حوصله نداشتم. به هر حال امشب با كلي خاطره ي خوب از محرمي كه گذشتو از اربعيني كه در انتظارشيم اومدم. شايد همين الانشم اينكه چي ميخوام بنويسم دقيقا به ذهنم نمي آد. راستي حرف اربعين شد... سال دوم دبيرستانم كه بودم نضر كردم اگه امتحان خوشنويسي عالي رو دادمو قبول شدم مسير اربعينو كه تا بن جعفر داماد امام علي (ع) كه هر ساله از همين مسير ميرن رو پياده برم. سال بعدشم پيادم رفتم امسال هم نميدنم. اگه امام حسين بطلبه با دوستان پا تو اين راه پر از بركت خواهم گذاشت. خيلي وقتا تو تنهايي روي تختم كه دراز ميكشم با خودم فكر ميكنم كه يعني ميشه ما هم راستو حسيني آدم شيم. بعد دوباره يه فكر ديگه بهم ميگه آخه تو و حسيني شدن؟؟ چه حرفا! دوباره ميگم آخه امام حسين كار نداره من كيم. همين كه ميبينه دوسش دارم براش خيلي ارزشمنده. بعد به خودم ميگم آخه دوست داشتن خالي خالي هم كه فايده نداره... پس حتما يه كاري هست كه هنوز انجام ندادم تا اين محبته كامل بشه...هر چي فكر كردم ديدم چيزي به ذهنم نميرسه...اما يهو انگار يه نفر داره بهم ميگه خوب شو تا از اين بيشتر تحويلت بگيرن. راستي خوب شدن يعني چي؟ اصلا كي خوبه؟ خوب بودن چه ويژگي هايي داره؟ استعداد ميخواد يا همه ميتونن خوب بشن؟... اينا سؤالا و حرفايي بود كه طي شايد ربع ساعتي از ذهنم ميگذشت. وقتي به خودم اومدم صدايي جز تيك تاك ساعت نبود. همه جا ساكت و تاريك و منم توي اين فكراي عجيب و غريب. دوباره رفتم تو فكر.....به خودم گفتم اين همه حسين حسين كه ميگي اگه اربابت مهدي بياد چند مرده حلاجي؟.....ساكت شدم....مهدي؟؟....من؟؟؟؟ نميدونم...ولي اگه بياد ميرم پيشش ميگم هر چي بودم گذشت. آقا الان ميخوام درست بشم...دوباره به خودم گفتم آخه ما كه منتظر نيستيم..!اون منتظره تا ما آدم شيم كه بياد...!پس الان درست شو. شايد فردا دير باشه...باز دوباره به خودم اومدم. بازم صداي تيك تاك ساعت رو ميشنيدم. همينكه ساعت موباليم شروع كرد به زنگ زدن فهميدم دارن اذان ميگن. پاشودم نماز خوندم. بعد از نماز يادم اومد كه حسيني بودن شرط نيستو حسيني موندن شرطه....
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد